Toggle stanza 1
نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گردد
1

نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گردد

مسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردد

2

درین محفل خبر از نور وحدت عارفی دارد

که بر گرد سر هر شمع چون پروانه می گردد

3

مشو از تیغ رو گردان که چون صدچاک گردد دل

سراسر در حریم زلف او چون شانه می گردد

4

چه کیفیت زمی با بخت وارون می توان بردن؟

که نقل می به دستم سبحه صددانه می گردد

5

زبان شعله را گر خار و خس کوتاه می سازد

زچوب گل دل دیوانه هم فرزانه می گردد

6

به روی تازه، نان خشک را بر خود گوارا کن

که مهمان از فضولی بار صاحبخانه می گردد

7

اگر عقل گران تمکین به جولانگاه عشق آید

به اندک فرصتی بازیچه طفلانه می گردد

8

برآور از گل تعمیر پای خویش را صائب

که گردد گنج هر کس ساکن ویرانه می گردد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور