غزل شمارهٔ 4210
Toggle stanza 1در موج خیز غم دل آزاد نشکند
11
در موج خیز غم دل آزاد نشکند
جوهر طلسم بیضه فولاد نشکند
22
تیغ ترا ملاحظه از جان سخت نیست
از کوه قاف بال پریزاد نشکند
33
تا می توان شکست پرو بال خویش را
مرغ اسیر ما دل صیاد نشکند
44
گو تخته کن دکان که سرآمد نمی شود
طفلی که تخته بر سر استاد نشکند
55
این می کشد مرا که مبادا ز لاغری
خونم خمار خنجر جلاد نشکند
66
گودم مزن ز خشکی سودا که ناقص است
در هر رگی که نشتر فصاد نشکند
77
این دامنی که زد به کمر کوه بیستون
سخت است تیشه بر سر فرهاد نشکند
88
بر سرکشی مناز که سروی درین چمن
قامت نکرد راست که آزاد نشکند
99
دستی نشد دراز بر این گرد خوان که نی
در ناخنش قلمرو ایجاد نشکند
1010
کام از جهان مجو که درین صید گاه نیست
مرغی که بیضه بر سر صیاد نشکند
1111
ایمن نیم ز تنگی دل بر خیال او
از شیشه گرچه بال پریزاد نشکند
1212
صائب جهان فروز نگردد چو آفتاب
رنگی که از تپانچه استاد نشکند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

