غزل شمارهٔ 3276
Toggle stanza 1وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد
11
وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد
صید وحشت زده آواره به هویی گردد
22
بی تأمل مژه مگشای درین عبرتگاه
که ترازوی مکافات به مویی گردد
33
درس آزادگیش زود روان می گردد
هرکه چون سرو مقیم لب جویی گردد
44
عاقبت چون همه را خاک شدن در پیش است
ای خوش آن خاک که جامی و سبویی گردد
55
جگر سوخته از جنبش مژگان ریزد
چون قلم هر که گرفتار دورویی گردد
66
زخم شمشیر تغافل همه مخصوص من است
این نه آبی است که هر روز به جویی گردد
77
صورت خوب به هر مشت گلی می بخشند
تا که شایسته اخلاق نکویی گردد؟
88
بهر روشندلی ما دم گرمی کافی است
چشم یعقوب پر از نور به بویی گردد
99
بس بود از دو جهان محو تماشای ترا
آنقدر وقت که مشغول وضویی گردد
1010
هر غباری که ازو چشم نپوشی صائب
در نهانخانه دل آینه رویی گردد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

