غزل شمارهٔ 510
Toggle stanza 1سخن آن است که از جای درآرد دل را
11
سخن آن است که از جای درآرد دل را
حدی آن است که دیوانه کند محمل را
22
باده آن است که خشت از سر خم بردارد
عالم آن است که بیدار کند جاهل را
33
سخن پوچ همان به که نیاید بر لب
چه کمال از کف بی مغز بود ساحل را؟
44
خانه زادست نشاط دل خونین جگران
مطرب از بال و پر خویش بود بسمل را
55
گر شوی مرغ، همان بال ترا دام ره است
تا سبکبار نسازی ز علایق دل را
66
محو دلجویی پروانه بود روی دلش
شمع دارد به زبان گرچه همه محفل را
77
بی سخن، قابل تحسین نبود احسانش
هر که محتاج به گفتار کند سایل را
88
باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند
با خبر باش که بر هم نزنی یک دل را
99
عشق داغی است که مرهم نکند پنهانش
چند بر چهره خورشید بمالی گل را؟
1010
نیست با اهل خرد سنگ ملامت را کار
نقطه بر سر نگذارند خط باطل را
1111
صائب از خود بفشان گرد علایق زنهار
کاین غباری است که پوشیده کند منزل را

