غزل شمارهٔ 509
Toggle stanza 1شانه گر باز کند زلف گرهگیرش را
11
شانه گر باز کند زلف گرهگیرش را
نی به ناخن شکند پنجه تدبیرش را
22
هر که دیوانه آن زلف چو زنجیر شود
چرخ در گوش کشد حلقه زنجیرش را
33
گل خورشید ز هر ذره به دامن چیند
هر که آرد به نظر حسن جهانگیرش را
44
در دو عالم شود انگشت نما چون مه نو
لب زخمی که ببوسد لب شمشیرش را
55
چون هدف، گردن امید برافراخته ام
تا چو مژگان به نظر جای دهم تیرش را
66
از شکر خنده آن طفل دل عالم سوخت
دایه آمیخت همانا به شکر شیرش را
77
چه دهی پشت به دیوار درین خانه که هست
هر نفس صورتی آیینه تصویرش را
88
سنگ کم می شمرد لعل و گهر را صائب
به چه از راه برم چشم و دل سیرش را؟

