Toggle stanza 1
رخساره ترا ز عرق دیده بان بس است
1

رخساره ترا ز عرق دیده بان بس است

شبنم برای تازگی گلستان بس است

2

حال مرا زبان نکند گر بیان درست

رنگ شکسته، درد مرا ترجمان بس است

3

فرصت کجاست فکر عمارت کند کسی؟

از خارخار سینه مرا آشیان بس است

4

تشریف قرب در خور این خاکسار نیست

ما را ز دور سجده این آستان بس است

5

رخساره ترا به نقاب احتیاج نیست

آیینه را فروغ خود آیینه دان بس است

6

با کجروان اگر نکنی راستی بجاست

با راست خانگان کجی ای آسمان بس است

7

چون کودکان به چیدن گل نیست چشم ما

ما را رخ گشاده ای از باغبان بس است

8

طبل رحیل، قافله ای افکند به راه

یک نغمه سنج در همه بوستان بس است

9

دریا اگر ز آب مروت شود سراب

ما را عقیق صبر به زیر زبان بس است

10

آزادگان به راحله خود سفر کنند

تخت روان موج ز ریگ روان بس است

11

زخمی که خشک بند توان کرد نعمتی است

چشم مرا غباری ازین کاروان بس است

12

صائب اگر ز همنفسان همدمی نماند

کلک سخن طراز، مرا همزبان بس است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور