Toggle stanza 1
برآن می داردم همت که از افغان دهن بندم
1

برآن می داردم همت که از افغان دهن بندم

ز سنگ سرمه سدی پیش یأجوج سخن بندم

2

گرفتم نیست در پیراهن من چاک رسوایی

ز مشت خون خود چون گرگ تهمت را دهن بندم

3

ز جوی شیر روشن ساخت راه قصر شیرین را

کمر چون تیشه می خواهم به خون کوهکن بندم

4

به نامم خاتم شه در غریبی خانه می سازد

چرا دل چون عقیق از ساده لوحی بر یمن بندم

5

ز چشم زخم کثرت دور با خود خلوتی دارم

که در بر روی ماه مصر و بوی پیرهن بندم

6

به این افسره طبعان صحبت من در نمی گیرد

اگر چون شمع آتش بر زبان خویشتن بندم

7

نه آسان است مروارید را یاقوت گرداندن

چه خونها می خورم تا رنگ بر روی سخن بندم

8

از بس ترسیده چشم صائب از قرب گرانجانان

نسیم مصر اگر آید در بیت الحزن بندم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور