غزل شمارهٔ 5877
Toggle stanza 1با هر که شکوه از دل افگار می بریم
11
با هر که شکوه از دل افگار می بریم
مجروح را به سیر نمکزار می بریم
22
منت بود بر آینه صاف ما گران
از بخت سبز زحمت زنگار می بریم
33
پوشیدن نظر ز جهان، باز کردن است
از خواب، فیض دولت بیدار می بریم
44
لفظ از ظهور معنی روشن حجاب نیست
ما فیض صبحدم ز شب تار می بریم
55
در مه ز نور مهر توان فیض بیش برد
ما از نقاب لذت دیوار می بریم
66
مرغ چمن ز چاک گریبان گل نیافت
فیضی که ما ز رخنه دیوار می بریم
77
از گوشه ای که نیست در او ره خیال را
ما فیض گوشه دهن یار می بریم
88
در دست ما ز مال جهان نیست خرده ای
دایم خبر به خانه ز بازار می بریم
99
تا دست خود ز باده گلرنگ شسته ایم
صائب خجالت از رخ گلزار می بریم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

