غزل شمارهٔ 196
Toggle stanza 1نیست پروای فنای خود دل وارسته را
11
نیست پروای فنای خود دل وارسته را
تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را
22
در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به کس
از تب گرم است اینجا شمع بالین خسته را
33
آه اوراق دلم را هر یکی جایی فکند
رشته شد مقراض از ناسازی این گلدسته را
44
عیش دنیا بی طراوت می کند رخسار را
پوست بر تن خشک شد از هرزه خندی پسته را
55
سینه ها را خامشی گنجینه گوهر کند
یاد دارم از صدف این نکته سر بسته را
66
تا مهش در هاله خط رفت، شد پا در رکاب
باعث آوارگی گردد کمر گلدسته را
77
در دیار ما که دارد عشق پنهانی رواج
سکه قلب است رخسار به ناخن خسته را
88
دعوی آهستگی ای مور پیش ما مکن
نقش پا هرگز نباشد مردم آهسته را
99
در حریم دل ندارد راه، فکر دوربین
هیچ کس نگشوده است این نامه سر بسته را
1010
بر ورق نتوان به زنجیر مدادش بند کرد
شهپر برق است بر تن مصرع برجسته را
1111
رشته اشک مرا بنگر، ندیدستی اگر
در گره از پای تا سر، رشته نگسسته را
1212
ای صبا مشت سپندی بر سر آتش بریز
گر بپرسد یار حال صائب دلجسته را
زمین

