Toggle stanza 1
تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار
1

تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار

دانه از بهر درودن می دماند روزگار

2

برد چون خورشید هرکس رابه اوج اعتبار

بر زمین چون سایه آخر می کشاند روزگار

3

از سگ دیوانه نتوان آشنایی چشم داشت

زخم دندانی به هرکس می رساند روزگار

4

تا دل مغرور من جایی نمی گیرد قرار

گر به سهو از چهره ام گردن فشاند روزگار

5

از تو باشد گر همه روی زمین، از خودمدان

کانچه داد امروز، فردا می ستاند روزگار

6

می کند استاده دار عبرتی هم بردرش

هر که رابر کرسی زر می نشاند روزگار

7

با کمال بی حیایی، همچو شرم آلودگان

می دهد رنگی و رنگی می ستاند روزگار

8

دستگیری می کند بهر فکندن خلق را

نخل از بهر بریدن می نشاند روزگار

9

صائب لب تشنه راعمری است چون موج سراب

بر امید آب هر سو می دواند روزگار

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور