غزل شمارهٔ 4778
Toggle stanza 1محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز
11
محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز
چشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز
22
پرده صبح امیدست شب نومیدی
تا غذا خون نشود شیر نگردد هرگز
33
نیست دلگیر ز سرگشتگی خود عاشق
آسمان از حرکات سیر نگردد هرگز
44
زاهد خشک کجا، گریه مستانه کجا
آب در دیده تصویر نگردد هرگز
55
قسمت دل ز جهان نیست به جز گریه خشک
نقش را آینه زنجیر نگردد هرگز
66
شوخی عشق نگردد به کهنسالی کم
دل چو افتاد جوان، پیر نگردد هرگز
77
کجی از مار به افسون نتوان بیرون برد
ز هر تریاق به تدبیر نگردد هرگز
88
دل بیدار به دست آر که صاحب دل را
خواب سنگ ره شبگیر نگردد هرگز
99
آب برآتش خورشید نزد خنده صبح
سوز دل کم به طباشیر نگردد هرگز
1010
جگر معرکه از اهل طرب چشم مدار
لب ساغر دم شمشیر نگردد هرگز
1111
عقل با عشق محال است کند همراهی
که کمان همسفر تیر نگردد هرگز
1212
نیست بر معنی احباب، نظر صائب را
گرد صید دگران شیر نگردد هرگز
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

