Toggle stanza 1
مرا به سیل سبکسیر رشک می آید
1

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید

که غیر صدق طلب راهبر نخواسته است

2

کباب همت آن سایل تهیدستم

که غیر داغ چراغ دگر نخواسته است

3

خوشا کسی که درین خاکدان به جز در دل

گشادکار خود از هیچ در نخواسته است

4

ز مال خویش نبیند جهان نوردی خیر

که سود بهر کسان از سفر نخواسته است

5

طمع مدار ز تن پروران ترانه عشق

نوا کسی ز نی پر شکر نخواسته است

6

به سنگ، سنگ محال است سینه صاف شود

دل رحیم کس از هم گهر نخواسته است

7

ز ما به دست دعا همچو سرو قانع شو

که کس ز مردم آزاده بر نخواسته است

8

بس است گوهر شهوار آب، شیرینی

کسی ز چشمه شیرین گهر نخواسته است

9

نشاط روی زمین زیر آسمان صائب

ازان کس است که تاج و کمر نخواسته است

10

مسلم است شجاعت بر آن کسی صائب

که پیش تیر حوادث سپر نخواسته است

11

ترا کسی که به آه سحر نخواسته است

ز نخل زندگی خویش برنخواسته است

12

به کاوش مژه خون مرا دلیر بریز

که خونبها کسی از نیشتر نخواسته است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور