غزل شمارهٔ 499
شاعر: صائب
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قافیہ: اررساندخودرا
صنف: غزل
صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1گل ازان زود به بازار رساند خود را
11
گل ازان زود به بازار رساند خود را
که به آن گوشه دستار رساند خود را
22
چون خط سبز، نفس سوخته ای می باید
که به آن لعل شکربار رساند خود را
33
سنگ بر سینه زند قطره ز گوهر شب و روز
که به آن قلزم زخار رساند خود را
44
خون ما را چه قدر خون جگر باید خورد
که به آن غمزه خونخوار رساند خود را
55
صاف شو صاف که تا می نشود صاف از درد
نیست ممکن به لب یار رساند خود را
66
دامن دشت جنون جای تن آسانان است
به که دیوانه به بازار رساند خود را
77
رشته بی گرهی نیست درین بحر چو موج
که به آن گوهر شهوار رساند خود را
88
بسته دانه و آبند سراسر مرغان
زین قفس تا که به گلزار رساند خود را؟
99
نیست در بند جهان مرغ سبک پروازی
کز قفس تا سر دیوار رساند خود را
1010
شیشه دل شود از سنگ ملامت خندان
کبک آن به که به کهسار رساند خود را
1111
یوسف ما ز تهیدستی خلق آگاه است
به چه امید به بازار رساند خود را؟
1212
مرده خواب غرورند ز خود بی خبران
کیست در دولت بیدار رساند خود را؟
1313
جگر دانه تسبیح ازان سوراخ است
که به سررشته زنار رساند خود را
1414
صائب از مشق سخن مطلب طوطی این است
که به آن آینه رخسار رساند خود را

