Toggle stanza 1
عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند
1

عمر رفت و خار خارش در دل بیتاب ماند

مشت خاشاکی درین ویرانه از سیلاب ماند

2

عقد دندان در کنارم ریخت از تار نفس

رشته خشکی زچندین گوهر سیراب ماند

3

کاروان یوسف از کنعان به مصر آورد روی

دولت بیدار رفت و پای ما در خواب ماند

4

غمگساران پا کشیدند از سر بالین من

داغ افسوسی بجا از صحبت احباب ماند

5

زان گهرهایی که می شد خیره چشم عقل از و

در بساط زندگی گرد و کف و خوناب ماند

6

دل ز بی عشقی درون سینه ام افسرده شد

داغ این قندیل روشن در دل محراب ماند

7

تن پرستی فرصت مالیدن چشمی نداد

روی مطلب در نقاب پرده های خواب ماند

8

عقل از کار دل سرگشته سر بیرون نبرد

در دل بحر وجود این عقده گرداب ماند

9

اهل دردی صائب از عالم دچار ما نشد

در دل ما حسرت این گوهر نایاب ماند

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور