غزل شمارهٔ 4718
Toggle stanza 1داغ است برگ عیش گلستان روزگار
11
داغ است برگ عیش گلستان روزگار
دود دل است سنبل و ریحان روزگار
22
چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند
خط امان ترا ز شبستان روزگار
33
نتوان گرفت دامن موج سراب را
زنهار دل مبند به سامان روزگار
44
در نوشخند برق خطرهاست ،زینهار
بازی مخور ز چهره خندان روزگار
55
در چشم من ز خانه گورست تنگتر
گر دلگشاست پیش تو ایوان روزگار
66
رغبت به آب و نان بخیلان نمی شود
دل خوردن است قسمت مهمان روزگار
77
دندان به دل فشار کز این راه کرده اند
جانهای پاک،رخنه به زندان روزگار
88
داده است همچو دیده قربانیان نجات
حیرت مرا ز خواب پریشان روزگار
99
تا برده ایم سربه گریبان، ربوده ایم
گوی سعادت از خم چوگان روزگار
1010
گردید توتیای قلم استخوان ما
صائب ز بار منت احسان روزگار
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

