غزل شمارهٔ 5380
شاعر: صائب
Toggle stanza 1خاک صحرای جنون در چشم گریان میکشم
خاک صحرای جنون در چشم گریان میکشم
ناز سرو از گردباد این بیابان میکشم
دور باش حسن را با پاک چشمان کار نیست
از حجاب خویشتن در وصل هجران میکشم
نیست خون مرده لایق چنگل شهباز را
پای خوابآلود از خار مغیلان میکشم
از کنار عرصه میگویند بازی خوشتر است
خویش را در رخنه دیوار نسیان میکشم
چون صدف در پرده غیب است دایم رزق من
در کنار بحر ناز ابر نیسان میکشم
میکنم از زخم تیغش شکوه پیش بیدلان
پنجه خونین به روی آب حیوان میکشم
نیست مور قانع من در پی تنپروری
منت پای ملخ بهر سلیمان میکشم
نیست از بیدست و پایی گر نمیآیم به خود
بهر برگشتن به کوی یار میدان میکشم
عاقلان دیوار زندان رخنه میسازند و من
نقش یوسف بر در و دیوار زندان میکشم
میشود بر دیده خونبار من عالم سیاه
از دل صد پاره تا آهی به سامان میکشم
نیست صائب بهر دنیا آه دردآلود من
بر سواد آفرینش خط بطلان میکشم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

