غزل شمارهٔ 715
Toggle stanza 1در کوی عشق ره نبود جبرئیل را
11
در کوی عشق ره نبود جبرئیل را
پی کرده است تیزی این ره دلیل را
22
بخت سیه گلیم ندارد غم گزند
حاجت به نیل نیست رخ رود نیل را
33
خورشید و مه مرا نتواند ز راه برد
هر شوخ دیده ای نفریبد خلیل را
44
دل می دهد به نیم تپش عرض حال خود
حاجت به نامه بر نبود جبرئیل را
55
در بزم اهل دید، نگه ترجمان بس است
گل می زنیم روزنه قال و قیل را
66
بر زور خود مناز که یک مشت بال و پر
درهم شکست شوکت اصحاب فیل را
77
حیرانی جمال تو گردم که کرده است
از حسن سیر چشم، خدای جمیل را
88
گویند بازگشت بخیلان بود به خاک
حاشا که هیچ خاک پذیرد بخیل را
99
هر جا حدیث اهل سخن در میان فتد
صائب بخوان تو این غزل بی بدیل را
زمین

