غزل شمارهٔ 548
Toggle stanza 1گل به صد دیده شبنم نگران است او را
11
گل به صد دیده شبنم نگران است او را
لاله از جمله خونین جگران است او را
22
نیست حاجت به نقاب آن رخ چون آینه را
پرده شرم و حیا آینه دان است او را
33
چه غم فاخته آن سرو خرامان دارد؟
رفتن دل به نظر آب روان است او را
44
تیغش از کشتن عشاق کجا کند شود؟
آن که از سختی دل سنگ فسان است او را
55
می کند خون به دل گوشه نشینان جهان
خال مشکین که در آن کنج دهان است او را
66
می توان خواند ز پشت لب او بی گفتار
سخنی چند که در زیر زبان است او را
77
بدن نازک او بس که لطیف افتاده است
خار در پیرهن از رشته جان است او را
88
دل عاشق مگر از بنده نوازی گیرد
ورنه یوسف به زر قلب گران است او را
99
نیست ممکن دلش از کشتن ما داغ شود
که شهادتگه ما لاله ستان است او را
1010
می شود رنگ به رنگ آن گل رخسار از شرم
تا که از دور به جرأت نگران است او را؟
1111
کیست با او طرف جنگ تواند گشتن؟
فلک سنگدل از شیشه دلان است او را
1212
می کند خون به دل جوهر تیغ از غیرت
پیچ و تابی که در آن موی میان است او را
1313
از شفق چهره خورشید به خون می شوید
چه غم از دیده خونابه فشان است او را؟
1414
چشمه آب حیات است لب سیرابش
چه خبر از جگر تشنه لبان است او را؟
1515
چشم پوشیده ز ارباب هوس می گذرد
چون شرر چشم به دلسوختگان است او را
1616
از عقیقی است مرا بوسه توقع که سهیل
یکی از جمله خونابه کشان است او را
1717
چون ز صاحب نظران دل نرباید صائب؟
که قدی حلقه رباتر ز سنان است او را

