غزل شمارهٔ 4982
Toggle stanza 1داغدار از عرق شرم شود نسرینش
11
داغدار از عرق شرم شود نسرینش
آب گردد ز اشارت بدن سیمینش
22
بوی مشک ازنفس سوخته اش می آید
در دل هرکه کند ریشه خط مشکینش
33
این چه لطف است که چون سرو شود مینارنگ
از بغل گیری آیینه تن سیمینش
44
آب چون آینه رفتار فراموش کند
سایه برآب روان گر فکند تمکینش
55
نتوان یافت بغیر از لب و دندان نگار
ماه عیدی که هم آغوش بودپروینش
66
نه چنان چشم چو بادام تو تلخ افتاده است
که شکر خواب به افسانه کند شیرینش
77
سینه اش کان بدخشان شود از باده لعل
هرکه از دست بود همچو سبو بالینش
88
آتشی هست نهان در دل صائب که مدام
می چکد خون چو کباب ازنفس رنگینش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

