غزل شمارهٔ 5250
Toggle stanza 1نمی روم قدمی راه بی اشاره دل
11
نمی روم قدمی راه بی اشاره دل
که خضر راه نجات است استخاره دل
22
دعای جوشن کشتی است موجه خطرش
فتاد هرکه به دریای بیکناره دل
33
کسی به کعبه مقصود ازین بیابان رفت
که برنداشت دو چشم خود از ستاره دل
44
تهی نمی شود از برگ عیش دامانش
چو غنچه هرکه قناعت کند به پاره دل
55
به خوابگاه غلط کرده ای تو از طفلی
و گرنه محمل لیلی است گاهواره دل
66
اگر ز اهل دلی آسمان مسخر توست
که سیر چرخ بود تابع اشاره دل
77
پیاده وار مکرر سپهر سرکش را
فکنده در جلو خویش یکسواره دل
88
اگر چه پرده شرم است مانع دیدار
ز هم نمی گسلد رشته نظاره دل
99
مشو ز آه شرربار عاشقان غافل
که سینه چاک کند سنگ را شراره دل
1010
چنان که روشنی خانه است از روزن
ز داغ عشق بود عیش بی شماره دل
1111
علاج کودک بدخو ز دایه می آید
کجاست عشق که درمانده ام به چاره دل
1212
سواد هردو جهان است در سویدایش
مپوش دیده خود صائب از نظاره دل
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

