غزل شمارهٔ 630
Toggle stanza 1شکست، نقشِ مرادست بوریای مرا
11
شکست، نقشِ مرادست بوریای مرا
نسیمِ فتح، قلم میکند لوای مرا
22
ز بیمِ دوزخ اگر فارغم ز غفلت نیست
که میدهد عملِ من همان سزای مرا
33
نظر به دانهٔ کس نیست سیرچشمان را
به آب، خشک بود گردشِ آسیای مرا
44
یکی هزار شد از وصلِ بیقراری دل
نکرد سرمه، منزلِ خَمُشدرای مرا
55
رسیده است به جایی گرانرکابیِ خواب
که توتیای قلم ساخته است پای مرا
66
چنان به پیکرِ من ضعف زور آورده است
که فرق نیست ز قدِّ دوتا، عصای مرا
77
ز بس که نورِ بصیرت نمانده در مردم
به نرخِ خاک نگیرند توتیای مرا
88
ز گرمیِ طلب از بس که داغدار شده است
زمین ز خویش کند دور، نقشِ پای مرا
99
شود ز آبِ وضو تازه، داغهای ریا
مگر شراب، نمازی کند ردای مرا
1010
هلالِ عید شود حلقهٔ برونِ درم
شبی که روی تو روشن کند سرای مرا
1111
مرا ز نعمتِ دیدار سیر نتوان کرد
که ساختند نگون کاسهٔ گدای مرا
1212
نظر به صیقلِ مردم ندارد آینهام
چو بحر، موجهٔ من میدهد جلای مرا
1313
به سنگلاخ اگر راهِ سیلِ من افتد
چنان روم که کسی نشنود صدای مرا
1414
نَهِشت سبزهٔ خوابیده در سراسرِ باغ
به عندلیب چه نسبت بود نوای مرا؟
1515
قدم شمرده نهم بر بساطِ گل صائب
ز بس که خارِ ملامت گزیده پای مرا

