غزل شمارهٔ 62
Toggle stanza 1خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور را
11
خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور را
از نسیمِ صبح پروا نیست شمعِ طور را
22
شکوه مُهرِ خاموشی میخواست گیرد از لبم
ریختم در شیشه باز این بادهٔ پر زور را
33
پا منه بیرون ز حدِ خویش تا بینا شوی
نیست حاجت با عصا در خانهٔ خود کور را
44
همچنان از خار خارِ دانه چشمش میپرد
گر بود زیرِ نگین مُلکِ سلیمان مور را
55
خرمنِ خود سوخت هرکس بیگناهان را گزید
نیش گردد آتش آخر خانهٔ زنبور را
66
ساحلِ دریای پر شورِ جهان، ترکِ خودی است
مهدِ آسایش بود دارِ فنا منصور را
77
از نظربازانِ خود غافل نگردد شرم حسن
روی دل در پرده باشد غنچهٔ مستور را
88
نیست صائب در جهان بیخودیِ بیمِ گزند
بادهخواران نُقل میسازند چشمِ شور را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
عرضِ یک خمیازه صحرا میکند مخمور را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 79
عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
از گداز دل دهد روغن چراغ طور را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 80
عشق کو تا گرم سازد این دلِ رنجور را
در حریمِ سینه افروزد چراغِ طور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 60
نیست از سنگِ ملامت غم سرِ پر شور را
کس نترسانده است از رطلِ گران مخمور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
داغِ بیتابی چراغان کرد کوهِ طور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 63

