غزل شمارهٔ 4417
Toggle stanza 1چون شبنم می بر رخ جانان بنشیند
11
چون شبنم می بر رخ جانان بنشیند
در آب وعرق چشمه حیوان بنشیند
22
شرمنده خونگرمی اشکم که همه عمر
نگذاشت مراگردبه مژگان بنشیند
33
دل صاف کن آن گاه ز ماحرف طلب کن
از آینه طوطی به دبستان بنشیند
44
مژگان شمرم بوسه زنم بر کف پایش
در چشمم اگر خار مغیلان بنشیند
55
آن کس که چو یوسف بودش چشم عزیزی
شرط است که یک چند به زندان بنشیند
66
از طعنه خامان نشود کند طبیعت
کی آتش سوزنده به دامان بنشیند
77
گر خضر ببیند لب جان پرور او را
در ماتم سر چشمه حیوان بنشیند
88
هر کس که چو صائب به تکلف نکند زیست
پیوسته چو گل خرم وخندان بنشیند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

