غزل شمارهٔ 874
Toggle stanza 1گرچه ذراتند یکسر میهمان آفتاب
11
گرچه ذراتند یکسر میهمان آفتاب
کم نگردد ذره ای نعمت ز خوان آفتاب
22
در خرابات محبت شیشه بی ظرف نیست
ذره ای بر سر کشد رطل گران آفتاب
33
دخل و خرج خویش را چون مه برابر هر که کرد
کم نگردد روزیش هرگز ز خوان آفتاب
44
پرده دلها حریف حسن عالمسوز نیست
ابر یک ساعت بود آیینه دان آفتاب
55
روزی روشندلان را چشم زخمی لازم است
نیست بی خون شفق یک روز نان آفتاب
66
نور رخسار جهانگیر تو گر پهلو دهد
می تواند ماه نو شد میزبان آفتاب
77
دل منور کن گرت تسخیر عالم آرزوست
کز دل روشن بود حکم روان آفتاب
88
پرده داری حسن عالمسوز را در کار نیست
کز فروغ خویش باشد دیده بان آفتاب
99
خاک شد یک دانه یاقوت از لب رنگین تو
این چنین لعلی ندارد دودمان آفتاب
1010
عاشقان پاکدامن پرده دار آفتند
صائب از صبح است حسن جاودان آفتاب
زمین

