غزل شمارهٔ 1975
Toggle stanza 1تا زلف او به باد صبا آشنا شده است
11
تا زلف او به باد صبا آشنا شده است
از دست دل عنان صبوری رها شده است
22
نتوان گرفت آینه از دست او به زور
از خط سبز بس که رخش باصفا شده است
33
صبح امید بر در دل حلقه می زند
گویا دهان او به شکر خنده وا شده است
44
سیلاب پا به دامن حیرت کشیده است
در وادیی که شوق مرا رهنما شده است
55
از برگ کاه در نظر او سبکترم
از درد اگر چه چهره من کهربا شده است
66
چون ماه در دو هفته شود کار او تمام
از درد عشق قامت هر کس دو تا شده است
77
تا ساده کرده ام دل خود را ز مدعا
نقش مراد در نظرم نقش پا شده است
88
چون گردباد تا نفسی راست کرده ام
از خاکمال چرخ تنم توتیا شده است
99
دلهای بیقرار سر خود گرفته اند
تا از کمند زلف تو صائب رها شده است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

