غزل شمارهٔ 107
Toggle stanza 1خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ را
11
خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ را
می نماید چرب نرمی مومیایی سنگ را
22
بر فقیران مرگ آسان تر بود از اغنیا
راحت افزون است در کندن، قبای تنگ را
33
خورد از بس زخم های منکر از نادیدنی
مرهم زنگار کرد آیینه من زنگ را
44
گریه را در پرده دل آب و تاب دیگرست
حسن دیگر هست در مینا می گلرنگ را
55
گفتگوی ناصحان بر دل گرانی می کند
ور نه گیرد از هوا دیوانه من سنگ را
66
از نواهای مخالف می کشند آزار خلق
گوشمالی نیست حاجت ساز سیر آهنگ را
77
ظاهرآرایان ز چشم شور ایمن نیستند
نیست از خورشید پروایی گل بی رنگ را
88
سحر را تأثیر نبود در عصای موسوی
راستی در هم نوردد حیله و نیرنگ را
99
مفت شیطانند صائب کوته اندیشان که سگ
صید خود سازد به آسانی شکار لنگ را
زمین

