Toggle stanza 1
چه غم ز خاطر ما دیدنی برون آرد؟
1

چه غم ز خاطر ما دیدنی برون آرد؟

چه خار از دل ما سوزنی برون آرد؟

2

مرا به گوشه عزلت کشید وحشت خلق

خوشا رهی که سر از مأمنی برون آرد

3

درین زمانه که امید دست چربی نیست

مگر چراغ ز خود روغنی برون آرد

4

فغان که جاذبه عشق ماه کنعان را

امان نداد که پیراهنی برون آرد

5

به آفتاب رسد همچو صبح صافدلی

که از جگر نفس روشنی برون آرد

6

چو دود هر که درین خاکدان به خود پیچد

امید هست سر از روزنی برون آرد

7

چو غنچه پاک دهانی سرآمدست اینجا

که سر به جیب برد گلشنی برون آرد

8

ز درد ما خبرش هست اندکی صائب

کسی که گوهری از معدنی برون آرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور