غزل شمارهٔ 4102

Toggle stanza 1
مستانه سرو قامت او در خرام شد
1

مستانه سرو قامت او در خرام شد

طوق گلوی فاختگان خط جام شد

2

هر چند عشق دشمن کام است ازان دولب

قانع نمی توان به جواب سلام شد

3

شد شوق من به الفت لیلی یکی هزار

هر وحشیی که با من دیوانه رام شد

4

صید حرم نیم به چه جرم ای فرشته خوی

آب حلال تیغ تو بر من حرام شد

5

گردید طوق فاختگان طوق بندگی

روزی که سرو قامت او را غلام شد

6

ته جرعه ای که لعل تو برکاینات ریخت

در ساغر فلک شفق صبح وشام شد

7

زین پیش شغل عشق به خاصان نمی رسد

در روزگار حسن تو این شیوه عام شد

8

در دامگاه حادثه بال شکسته ام

از بس که ماند ناخنه چشم دام شد

9

ریگ روان حرص ندارد زمین پاک

کار گهر به قطره آبی تمام شد

10

زنهار سر ز گوشه عزلت برون میار

خون می خورد چو تیغ برون از نیام شد

11

دل خوردن است قسمت کامل که ماه نو

روزی خورد ز پهلوی خود چون تمام شد

12

بتوان گسست زود ز هم دام سست را

غمگین مباش کار تو گر بی نظام شد

13

صائب ز شکر تیغ شهادت مبند لب

کاین عمر پنج روزه ازو مستدام شد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور