غزل شمارهٔ 2501
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نه همین بر قلب ایمان یا دل ما میزند
11
نه همین بر قلب ایمان یا دل ما میزند
دزد خال او شبی خود را به صد جا میزند
22
جام چون خالی شود سر مینهد در پای خُم
ابر چون بیآب شد بر قلب دریا میزند
33
اینقدرها شوربختی را اثر می بوده است؟
میشود هشیار هرکس باده با ما میزند
44
جان مشتاقان نمیسازد به زندان بدن
وحشی ما زود بر دامان صحرا میزند
55
کشتن ما نیست مطلب از شکست آستین
دامنی بر آتش بیتابی ما میزند
66
گرچه هر بندم ز بار درد کوه آهنی است
باز عشق بدگمانم بند بر پا میزند
77
مدتی شد خط او فرمان عزل آورده است
همچنان خال لب او مهر بالا میزند
88
میتواند گل ز روی دولت بیدار چید
هرکه چون صائب می روشن به شبها میزند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

