غزل شمارهٔ 3006
شاعر: صائب
Toggle stanza 1چراغ حسن را دامان خط مستور میسازد
چراغ حسن را دامان خط مستور میسازد
غباری خانه آیینه را بینور میسازد
مرا در محفلی بند از زبان برداشت بیتابی
که شمعش گریه را در آستین مستور میسازد
نگه دارد خدا از چشم ما آن لعل میگون را
که شور بحر ما آب گهر را شور میسازد
چه پروا از فنای عاشقان آن حسن سرکش را؟
که از هر مشت خاکی عشق صد منصور میسازد
حریم قهرمان عشق شوخی برنمیدارد
سپند بیادب را آتش از خود دور میسازد
دل خوش مشربی دارم که سردیهای دوران را
به اکسیر تحمل مرهم کافور میسازد
ز عزلت شهرت افتاده است مطلب گوشهگیران را
که ذوق خودنمایی دانه را مستور میسازد
دل ما را نسازد گریه شام و سحر خالی
که این ویرانه چندین سیل را معمور میسازد
ندارد حاصلی با خستهرویان عاجزی کردن
کمان آسمان را سرکشی کم زور میسازد
ز ناسازی مکن خون در جگر ما تلخکامان را
که گل با خار میجوشد، شکر با مور میسازد
چه افتاده است دردسر دهم صائب طیبیان را؟
که عیسی را علاج درد من رنجور میسازد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

