غزل شمارهٔ 6116
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من
در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیست
سیل خجلت می برد از خانه ویران من
از تنور خاک، نان من فطیر آمد برون
از تنور آسمان تا چون برآید نان من
قطع پیوند تعلق کرده ام زین خاکدان
داغ دارد خار را کوتاهی دامان من
می کند با آستین جوهر ز روی تیغ پاک
آن که می چیند به دامن اشک از مژگان من
گریه من بحر را در حقه گرداب کرد
کیست مرجان تا زند سرپنجه با مژگان من؟
از تنور هر حبابی سر کشد طوفان نوح
چون به دریا رو نهد چشم محیط افشان من
نکهت زلف تو راه شش جهت را بسته است
از کدامین ره به هوش آید دل حیران من؟
در سر شوریده من عقل شد سودای عشق
دیو یوسف می شود در پله میزان من
صائب از بس شور معنی هر طرف انگیخته است
یادی از دیوان محشر می دهد دیوان من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1946
سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
گفت ای رخهای زرد و زعفرانستان من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1947
خون دشت کربلا می جوشد از مژگان من
داغ زهرا تازه شد در کلبه احزان من
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 33 - این قصیده در مرثیه صبیه و برادر دلبند این کمینه گفته شده
سر نمی پیچد ز اشک لاله گون مژگان من
پنجه با دریای آتش می زند مرجان من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6115
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

