غزل شمارهٔ 2010

Toggle stanza 1
آهی که غم ز دل نبرد ناکشیدنی است
1

آهی که غم ز دل نبرد ناکشیدنی است

مرغی که نام بر نبود پر بریدنی است

2

چون باده صبوح به رگهای میکشان

هر کوچه ای که هست به عالم، دویدنی است

3

دندان نمودن است در رزق را کلید

پستان خشک دایه قسمت گزیدنی است

4

زان لعل آبدار که می می چکد ازو

سنگ و سفال میکده ما مکیدنی است

5

موج شراب، رخنه دل را رفوگرست

این رشته امید به سوزن کشیدنی است

6

دل در بقا مبند کز این باغ پر فریب

بی بال و پر چو قطره شبنم پریدنی است

7

نتوان چو موج سرسری از بحر می گذشت

چون درد می، به غور ته خم رسیدنی است

8

نقل و شراب، هر دو به هم جوش می زند

لعل تو هم مکیدنی و هم گزیدنی است

9

چپ می رود به راست روان طریق عشق

در گوش چرخ، حلقه آهی کشیدنی است

10

هر چند درس عشق ز تعلیم فارغ است

هر صبح یک دو نغمه ز صائب شنیدنی است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور