غزل شمارهٔ 546
Toggle stanza 1نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را
11
نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را
سنگ اطفال شود کوه و کمر مجنون را
22
توشه از پاره دل، راحله دارد از شوق
نیست حاجت به سرانجام سفر مجنون را
33
سر آزاده به اسباب نمی پردازد
موی ژولیده بود بالش پر مجنون را
44
تاجش از داغ جنون، دامن صحرا اورنگ
موجه ریگ روان است کمر مجنون را
55
چشم آهوست سیاهی به سیاهی بلدش
نیست در کار دلیلی به سفر مجنون را
66
نیست صاحب نظران را ز نظر بند گزیر
نگذارند غزالان ز نظر مجنون را
77
تاج شاهان جهان گر ز زر و سیم بود
از مه و مهر بود افسر زر مجنون را
88
می خورد گرد عبث محمل لیلی در دشت
نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را
99
تو که از شیشه دلانی حذر از سختی کن
که بود رطل گران، کوه و کمر مجنون را
1010
خبر از خرده راز دل لیلی دارد
گرچه از هر دو جهان نیست خبر مجنون را
1111
عرض گوهر مده ای خواجه که فارغ دارد
دل پر آبله از گنج گهر مجنون را
1212
گر در آن زلف ندیدی دل بی تاب مرا
در سیه خانه لیلی بنگر مجنون را
1313
گر به ظاهر به نظر چشم غزالان دارد
هست در پرده تماشای دگر مجنون را
1414
می شود تار سیه خیمه لیلی صائب
مد آهی که برآید ز جگر مجنون را

