Toggle stanza 1
حصاری آدمی را به ز همواری نمی‌باشد
1

حصاری آدمی را به ز همواری نمی‌باشد

دعای جوشنی چون ترک خونخواری نمی‌باشد

2

مرا از خانه زنبور آتش دیده، روشن شد

که حسن عاقبت با مردم‌آزاری نمی‌باشد

3

سبکباری به مقصد می‌رساند زود رهرو را

سفر را سنگ راهی چون گرانباری نمی‌باشد

4

جرس بی‌جا گلوی خود ز افغان پاره می‌سازد

ره خوابیده را امید بیداری نمی‌باشد

5

نشد هرکس عزیز از خواری دوران نیندیشد

یتیمان را خطر از خط بیزاری نمی‌باشد

6

ز شعر تر بزن بر روی خواب‌آلودگان آبی

که در روی زمین خیری چنین جاری نمی‌باشد

7

ز خاکستر دل آیینه تاریک روشن شد

که می‌گوید سفیدی در سیه‌کاری نمی‌باشد؟

8

ندارم گرچه غمخواری درین وحشت‌سرا شادم

که در هرجا طبیبی نیست بیماری نمی‌باشد

9

ز بی‌دردی تو خرج آشنایان می‌شوی صائب

وگرنه همدمی چون ناله و زاری نمی‌باشد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور