غزل شمارهٔ 5638
Toggle stanza 1من که از داغ جنون ساغر سرشار کشم
11
من که از داغ جنون ساغر سرشار کشم
خاک بر فرقم اگر منت دستار کشم
22
روی در دامن صحرای جنون می آرم
چند بنشینم و خط بر رخ دیوار کشم؟
33
مردمی مردمک چشم جهان بین من است
پرده دیده خود در قدم خار کشم
44
چشمم از نیش مکافات ز بس ترسیده است
زهره ام نیست که ناخن به رگ تار کشم
55
کاوش سینه ز صد کار برآورد مرا
دست خود بوسم اگر دست ازین کار کشم
66
از قماش سخنم صبح بناگوش ترست
با چنین جنس چرا ناز خریدار کشم؟
77
من که از خرقه ناموس برون آمده ام
چون سر دار چرا منت دستار کشم؟
88
به تغافل جگر خصم زبون می سوزم
نیستم برق که خنجر به رخ خار کشم
99
نیست در روی زمین گوشه امنی صائب
رخت ازین لجه پر خون به سردار کشم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

