غزل شمارهٔ 3012
Toggle stanza 1لبش از خنده دندان نما جان تازه می سازد
11
لبش از خنده دندان نما جان تازه می سازد
شراب صبح جان می پرستان تازه می سازد
22
اگرچه صفحه روی تو از خط کافرستان شد
همان صبح بناگوش تو ایمان تازه می سازد
33
نظر سیراب می گردد چو یاقوت از تماشایش
سفالی را که آن خط چوریحان تازه می سازد
44
غبار خاطر من بیش می گردد زتردستان
زمین تشنه را هر چند باران تازه می سازد
55
نسیم صبح پیغام که می آرد به این گلشن؟
که از هر غنچه شاخ گل گریبان تازه می سازد
66
دل آزاده ما هم زبرگ عیش می بالد
لباس سرو را گر نوبهاران تازه می سازد
77
مدار امید آسایش برون نارفته از عالم
نفس غواص در بیرون عمان تازه می سازد
88
فریب مردمی صائب مخور از چشم پرکارش
که از بهر شکستن عهد و پیمان تازه می سازد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

