Toggle stanza 1
لبش از خنده دندان نما جان تازه می سازد
1

لبش از خنده دندان نما جان تازه می سازد

شراب صبح جان می پرستان تازه می سازد

2

اگرچه صفحه روی تو از خط کافرستان شد

همان صبح بناگوش تو ایمان تازه می سازد

3

نظر سیراب می گردد چو یاقوت از تماشایش

سفالی را که آن خط چوریحان تازه می سازد

4

غبار خاطر من بیش می گردد زتردستان

زمین تشنه را هر چند باران تازه می سازد

5

نسیم صبح پیغام که می آرد به این گلشن؟

که از هر غنچه شاخ گل گریبان تازه می سازد

6

دل آزاده ما هم زبرگ عیش می بالد

لباس سرو را گر نوبهاران تازه می سازد

7

مدار امید آسایش برون نارفته از عالم

نفس غواص در بیرون عمان تازه می سازد

8

فریب مردمی صائب مخور از چشم پرکارش

که از بهر شکستن عهد و پیمان تازه می سازد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور