غزل شمارهٔ 5171
Toggle stanza 1پر صدا شد چینی افلاک از فغفور عشق
11
پر صدا شد چینی افلاک از فغفور عشق
چون شرر هر ذره ای بیدار شد از شور عشق
22
دست بیباکی چو حسن از آستین بیرون کند
شمسه دار فنا گردد سر منصور عشق
33
چون انار از خنده بیجای خود دارد خطر
شیشه نه آسمان از باده پرزور عشق
44
چون چراغ صبحگاهی از فروغ آفتاب
پرتو خورشید تابان محو شد در نور عشق
55
ناامیدی و امید اینجا هم آغوش همند
صبح را در آستین دارد شب دیجور عشق
66
در سواد شهر (خون) چون لاله میرد در دلش
هرکه در صحرا نمکچش کرد آب شور عشق
77
عاشق و اندیشه از زخم زبان، حرفی است این
می کند خون در جگر الماس را ناسور عشق
88
از دلم هر پاره ای چون گل به راهی می رود
برق دایم تیغ بازی می کند در طور عشق
99
عاشقان در پرده دل شادمانی می کنند
خنده رسوا ندارد غنچه مستور عشق
1010
بستر و بالین چه می داند مریض عشق چیست
چون سبو از دست خود بالین کند رنجور عشق
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

