غزل شمارهٔ 1696

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: افاست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: غزل

Toggle stanza 1
ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است
1

ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است

غمین مشو که سراپرده های الطاف است

2

صفای روی زمین در صفای دل بسته است

که آب جوی بود صاف، چشمه تا صاف است

3

نمی توان ز گرانان به گوشه گیری رست

که کوه بر دل عنقا ز قاف تا قاف است

4

هزار خرقه آلوده، رهن می برداشت

چه نعمتی است که پیر مغان بانصاف است!

5

به طوطیان سخنگو که می دهد شکر؟

درین زمانه که انصاف دادن، اسراف است

6

به هر که بیش رسد خون، فتوح بیش رسد

که جای مشک ز آهو همیشه در ناف است

7

کدام حجت ناطق به از کلام بود؟

سخن چو هست، چه حاجت به دعوی و لاف است؟

8

میان کعبه و بتخانه مانده ام حیران

که گوی کودک بی معرفت در اعراف است

9

به غیر موی شکافان کسی نمی داند

که تار و پود جهان در کف سخن باف است

10

به نقش پرده غیب است تا دلت مایل

هنوز آینه سینه تو ناصاف است

11

چه التفات به سنگ محک کند صائب؟

به نور چشم بصیرت کسی که صراف است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور