Toggle stanza 1
قطره آن کس که پی آب به ظلمت می زد
1

قطره آن کس که پی آب به ظلمت می زد

کاش خود را به دم تیغ شهادت می زد

2

دید تا روی تو، چون گل همه تن دامن شد

آن که بر آتش من آب نصیحت می زد

3

این زمان نامه اعمال گنهکاران است

بر رویی که دم از صبح قیامت می زد

4

گرچه روی سخنش بود به ظاهر با غیر

نمکی بود که ما را به جراحت می زد

5

سیر صحرای شکرخیز قناعت کردم

چون شکر، مور در او جوش حلاوت می زد

6

آن که می بست به ظاهر در صحبت بر خلق

با دو صد دست به باطن در شهرت می زد

7

گنبد مسجد شهر از همه فاضلتر بود

گر به عمامه کسی کوس فضیلت می زد

8

از بلندی نظر بود نه از بیخبری

همت صائب اگر پای به دولت می زد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور