غزل شمارهٔ 4033
شاعر: صائب
Toggle stanza 1که با تو حرف شهیدان عشق میگوید
11
که با تو حرف شهیدان عشق میگوید
که خون شبنم از آفتاب میجوید
22
به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی
که هفته هفته رخ خویش را نمیشوید
33
در آن دیار که ماییم بیغمی کفر است
هوای ابر ز دل میل باده میشوید
44
کراست زهره که از آستین برآرد دست
صبا درین چمن از شرم گل نمیبوید
55
ترا گمان که تو در خواب آنچه میبینی
به ما تپیدن دل یک به یک نمیگوید
66
چه ماتم است ندانم نهفته در دل خاک
که رخ به خون جگر شسته لاله میروید
77
ز شرم نیست نظر پیش پا فکندن یار
بهانهاش شده آخر بهانه میجوید
88
رسید عشق به پابوس عرش و برگردید
هنوز عقل گرانجان رفیق میجوید
99
اگر به چشمه تیغ تو راه خضر افتد
ز جبهه خط غبار حیات میشوید
1010
ز تاب پرتو روی تو دیده صائب
ز آفتاب قیامت پناه میجوید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

