غزل شمارهٔ 147
شاعر: صائب
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قافیہ: امیکهمیبایدمرا
صنف: غزل
صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1زلف را نبود سرانجامی که میباید مرا
11
زلف را نبود سرانجامی که میباید مرا
خط مگر سامان دهد دامی که میباید مرا
22
کم مبادا سایهٔ عشق از سرم، کز درد و داغ
میرساند پخته و خامی که میباید مرا
33
برنمیدارد به رغم من نظر از خاکِ راه
میفشاند بر زمین جامی که میباید مرا
44
از غلط بخشی کند در کارِ اربابِ هوس
آن لبِ خوش حرف، دشنامی که میباید مرا
55
از پریدنهای چشم و از تپیدنهای دل
میرسد از یار پیغامی که میباید مرا
66
حرص چون ریگِروان منزل نمیداند که چیست
ورنه آماده است هر کامی که میباید مرا
77
میدرخشد از ته هر حلقه روزِ روشنی
در شبِ زلف است ایامی که میباید مرا
88
نیست بعد از عشق پروای صراطم، زان که داد
این ره باریک، اندامی که میباید مرا
99
حق به دستِ من بود صائب اگر خون میخورم
نیست در میخانهها جامی که میباید مرا

