غزل شمارهٔ 999
Toggle stanza 1چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است
11
چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است
شهربند دام باغ دلگشای ما بس است
22
خرقه بر بالای ارباب تجرد پینه است
پهلوی لاغر به جای بوریای ما بس است
33
بی نیازانیم، ما را ناز بالش گو مباش
غنچه خسبانیم، زانو متکای ما بس است
44
سیر چشمانیم، ما را بر زر گل چشم نیست
برگ سبزی از گلستان خونبهای ما بس است
55
چشم چون شبنم نمی دوزیم بر رخسار گل
غنچه منقار باغ دلگشای ما بس است
66
ما حریف چشم شور آب زمزم نیستیم
طاق ابروی تو محراب دعای ما بس است
77
این سگانی را که سیر آسمان رو داده است
استخوان را گر نگیرند از همای ما بس است
88
اصفهان گو پشت چشم از سرمه پر نازک مکن
خاک دامنگیر غربت توتیای ما بس است
99
بر لب خاموش ما قفل ادب تا کی زدن؟
تنگ گیری بر گلوی سرمه سای ما بس است
1010
خوش نشین چهره گل همچو شبنم نیستیم
گر دهی در رخنه دیوار جای ما بس است
1111
بر در بیگانگی گر مردم عالم زنند
معنی بیگانه صائب آشنای ما بس است

