غزل شمارهٔ 3860
شاعر: صائب
Toggle stanza 1زبستگی دل آگاه شادمان باشد
زبستگی دل آگاه شادمان باشد
که لال را ز ده انگشت ترجمان باشد
شکسته پایی من برفلک گران باشد
پیاده هر که رودبار کاروان باشد
قدم برون منه از خودکه تیر کجرفتار
همان به است که در خانه کمان باشد
درین دوهفته که گل گرم محمل آرایی است
کسی چه در پی تعمیر آشیان باشد
و فابه وعده نمودن خوش است پیش از وقت
که ماه سی شبه بردیده ها گران باشد
زبان شکوه ما نیست شمع هر مجلس
چو سنگ آتش مادر جگر نهان باشد
برون ز عالم گل عشق را خیابانهاست
که سرو کوته آن عمر جاودان باشد
نتیجه نفس گرم عندلیبان است
که عمر شبنم گستاخ یک زمان باشد
امید هست خدامهربان شود صائب
طبیب اگر به من خسته سرگران باشد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 911
ندیدم اَمرد سی ساله چون تو در عالم
عجوبهای چنین، آخرالزّمان باشد
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 19
مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد
که آب صیقل خاک است تا روان باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3859
ز چهره حال دل زار من عیان باشد
که از شکستن دل رنگ ترجمان باشد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3861
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

