غزل شمارهٔ 3355
شاعر: صائب
Toggle stanza 1از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد
11
از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد
منع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد
22
نتوان آب گرفت از جگر تشنه تیغ
دل ز دلدار به تدبیر جدا نتوان کرد
33
با گهر از صدف پوچ گذشتن سهل است
دو جهان چیست که در عشق فدا نتوان کرد؟
44
تن چه باشد که دریغ از سگ آن کو دارند؟
استخوان چیست که در کار هما نتوان کرد؟
55
سد آیینه ترا پیش نظر تا باشد
چون سکندر هوس آب بقا نتوان کرد
66
شود از سجده حق آینه دل روشن
بی قد خم شده این تیغ جلا نتوان کرد
77
در حریمی که کند دلبر ما دست بلند
چیست پیراهن یوسف که قبا نتوان کرد؟
88
صبح در خون شفق می تپد و می گوید
که نفس راست درین تنگ فضا نتوان کرد
99
نگذری تا ز سر دانه دل چون پر کاه
دست خود در کمر کاهربا نتوان کرد
1010
به زبانی که کشد خار ملامت صائب
دامن کعبه مقصود رها نتوان کرد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

