غزل شمارهٔ 4908
Toggle stanza 1خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش
11
خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش
از دم گرم بهاران خاک می آید به جوش
22
جسم خاکی مانع ازسیرست جان پاک را
چون شود سرچشمه ازگل پاک، می آید به جوش
33
در دل افسرده مانیست سامان نشاط
در چنین فصلی که خون خاک می آید به جوش
44
باده پرزور درساغر کند دیوانگی
خون ما درحلقه فتراک می آیدبه جوش
55
میکند تأثیر عاجز نالی ما در دلش
دیگ سنگین ازخس و خاشاک می آید به جوش
66
در جدایی می شود مژگان ما گوهرفشان
در بریدن آب چشم تاک می آیدبه جوش
77
در خم سربسته می وا می کند بال نشاط
در تن خاکی، روان پاک می آید به جوش
88
فکر رنگین صائب از دریافتن گردد رسا
این شراب از شعله ادراک می آید به جوش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

