Toggle stanza 1
مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزی
1

مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزی

به این شادم که دل را پرده خوابی نشد روزی

2

گوارا کرد بر من درد می را خاکساری ها

اگر از جام قسمت باده نابی نشد روزی

3

به کوری سوختم چون شمع در بتخانه غفلت

بسر بردن شبی در کنج محرابی نشد روزی

4

مگر از اشک حسرت دامن دریا به دست آرد

خس بی دست و پایی را که سیلابی نشد روزی

5

ندارد حاصلی جمعیت بسیار بی قسمت

که گوهر را ز دریا قطره آبی نشد روزی

6

ندید آسایش ساحل درین دریای پروحشت

ز حیرت چشم هر کس را شکرخوابی نشد روزی

7

چه حاصل زین که دریا را به شور آورد طبع ما؟

چو بخت خفته ما را کف آبی نشد روزی

8

به کوری شست دست از تار و پود زندگی صائب

کتان شوربختی را که مهتابی نشد روزی

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور