غزل شمارهٔ 6017
شاعر: صائب
Toggle stanza 1هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
11
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
22
از مروت نیست با سنگ جفا راندن مرا
من که در بند گرانم از وفای خویشتن
33
من کدامین ذره ام تا بی نیازان جهان
صرف من سازند اوقات جفای خویشتن
44
راستی در پله افتادگی دارد مرا
می روم در چاه دایم از عصای خویشتن
55
صد جفا می بینم و بر خود گوارا می کنم
برنمی آیم، چه سازم با وفای خویشتن
66
بخت اگر در نارسایی ها رسا افتاده است
نیستم نومید از آه رسای خویشتن
77
می کند گردش فلک بر مدعای من مدام
تا فشاندم آستین بر مدعای خویشتن
88
از تجلی می تواند سنگ را یاقوت کرد
آن که می دارد دریغ از من لقای خویشتن
99
هر که با جمعیت اظهار پریشانی کند
می زند فال پریشانی برای خویشتن
1010
این چنین زیر و زبر عالم نمی ماند مدام
می نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
1111
هر حباب شوخ چشم از پرده ای گردم زند
بحر یکتایی نیفتد از هوای خویشتن
1212
نیستم صائب حریف منت درمان خلق
باز می سازم به درد بی دوای خویشتن
زمین

