غزل شمارهٔ 6138
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید برون
11
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید برون
از تنور سرد هیهات است نان آید برون
22
جسم سوزان مرا خاک از دهن بیرون فکند
چون هما از عهده این استخوان آید برون؟
33
هر کجا بی پرده گردد روی آتشناک او
خود به خود آیینه از آیینه دان آید برون
44
ای که می خندی چو گل بر سینه صد چاک من
باش تا آن شاخ گل دامن کشان آید برون
55
تازه خواهد شد ز خجلت زخم دیرین ساله اش
گر به دعوی ماه با آن دلستان آید برون
66
شاخ گل بی تاب چون دست زلیخا می شود
یوسف ما چون ز طرف بوستان آید برون
77
تا دل از زلفش برآمد روی آسایش ندید
وای بر مرغی که شب از آشیان آید برون
88
راست سازد در کمان آهو نفس را همچو تیر
چون به عزم صید، آن ابرو کمان آید برون
99
لاف عشق بوالهوس ظاهر شد از آه دروغ
تیر کج رسوا شود چون از کمان آید برون
1010
بی تأمل هر که دست از آستین بیرون کند
زردرو از باغ صائب چون خزان آید برون
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

