غزل شمارهٔ 4043

Toggle stanza 1
پیغام بیکسان که به دلدار می برد
1

پیغام بیکسان که به دلدار می برد

طفل یتیم را که به گلزار می برد

2

از وصل گل کسی که به نظاره قانع است

دایم ز بوستان گل بی خار می برد

3

می بایدش به نقش بد ونیک ساختن

آیینه را کسی که به بازار می برد

4

تلخی نمی رسد به قناعت رسیدگان

از خاک مور فیض شکرزار می برد

5

از شب نصیب بیخبران خواب غفلت است

زین سرمه فیض دیده بیدار می برد

6

خط گر به گرد خال تو گردد غریب نیست

این نقطه اختیار ز پرگار می برد

7

دلگیری من از می گلگون زیاد شد

دامان تر ز تیغ چه زنگار می برد

8

از فقر نفس بر خط فرمان نهاد سر

این راه تنگ کجروی از مار می برد

9

در پرده حجاب چه لذت بود ز وصل

مرغ قفس چه فیض ز گلزار می برد

10

صائب کسی که عیب نمی بیند از هنر

از حقه خزف در شهوار می برد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور