غزل شمارهٔ 4877

Toggle stanza 1
عاشقان را مغز در سر گر نباشد گو مباش
1

عاشقان را مغز در سر گر نباشد گو مباش

کف اگر در بحر پرگوهر نباشد گو مباش

2

داغ در دل هست، اگر بر سر نباشد گو مباش

حلقه بیرون در گر زر نباشد گو مباش

3

سیل واصل شد به دریا بی‌دلیل و رهنما

عزم صادق را اگر رهبر نباشد گو مباش

4

می‌شود نقش مراد از ساده‌لوحی جلوه‌گر

بر رخ آیینه گر جوهر نباشد گو مباش

5

می‌توان کردن به روی گرم تسخیر جهان

گر ز انجم مهر را لشکر نباشد گو مباش

6

سخت‌رویی میهمان را روی‌گردان می‌کند

خانه آیینه را گر در نباشد گو مباش

7

ناله نی راست صد تنگ شکر در آستین

بندبندش گر پر از شکر نباشد گو مباش

8

نیست جای پرفشانی تنگنای آسمان

گر مرا سامان بال و پر نباشد گو مباش

9

نامش از آیینه دارد عمر جاویدان اگر

آب حیوان رزق اسکندر نباشد گو مباش

10

نیست لنگر گیر دریای پرآشوب جهان

کشتی ما را اگر لنگر نباشد گو مباش

11

انفعال روسیاهی آب می‌سازد مرا

آب در صحرای محشر گر نباشد گو مباش

12

بس بود خاکی که بر سر کرده‌ام در زندگی

بر سر خاکم عمارت گر نباشد گو مباش

13

دل ز شکر می‌برد صائب ز شیرینی سخن

طوطی ما را اگر شکر نباشد گو مباش

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…